ایلیا دلیل زندگی مامان وبابا
ایلیا دلیل زندگی مامان وبابا
تو یه روز خوب بهاری در تاریخ 90/03/28خدا یه پسر ناز به ما هدیه داد این وبلاگ خاطرات مامان از پسرشه که وقتی بزرگ شد بهش هدیه بده
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 | نویسنده : شیوا
بازدید : مرتبه

خدا پسر عزیز مامان رو حفظ کنه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 153 مرتبه

 

 

 

         از اینکه تورو دارم احساس خوشبختی میکنم عزیز دل مامان



موضوع :
تاريخ : شنبه 6 مهر 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 361 مرتبه

بعد از کلی وقت باز دوباره وقت شد بیام یه سری به وبلاگ گل پسرم بزنم . هنوز وقت نکردم عکسای تولدتو بزارم ایلیای مامان هم اینقد شیطونه که اجازه نمیده عکس بندازم ازش  و تا دوربینو دستم میبینه میخواد بگیره از مامان . آخر شهریور من و وروجک مامان رفتیم شیراز . ١٠ روز خونه باباجون موندیم خیلی بهمون خوش گذشت فقط جای بابا خالی بود. ایلیا هم حسابی شیطونی کرد و کلی اذیت کرد . مامان هم کارش شده بود که دنبال پسر بدوه و مواظبش باشه و مواظب اینکه اقا ایلیا بچه هارو نزنه اخه شیطونه مامان دست بزن داره و همه چیزو واسه خودش میخواد مامان هم هرچی میگه پسرم کار بدیه کسیو نزن میگه مامان( من پسل بدی نیشتم بزلگ شدم اخه شیطونی میکلد ژدمش). دوربینو هم فراموش کردیم ببریم و اونجا نشد عکس بندازیم تو راه برگشت هم توی هواپیما حسابی شیطونی کردی که یکی از مسافرا اومد و بهت گفت من پلیسم اگه شیطونی کنی تو رو میندازم زندان تو هم که ماشالا جلو کسی کم نمیاری گفتی (عمو پلیش ببر ژندان دیگه ). خلاصه این که گل مامان حسابی شلوغ شده و روز به روز با مزه تر میشه و شیرین تر میشه.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 498 مرتبه

عزیز دل مامان امروز قرار بودز برات جشن تولد بگیریم ولی چون  مادر و بابا جون  از شیراز  میخواستن بیان اینجا و اونا هم توی جشنت باشن ولی مسافرتشون یه هفته عقب افتاد و مجبوریم جشن رو یه هفته با تاخیر بگیریم ولی مطمئنم خیلی خوشحال میشی که مادر و بابا جون و خاله هم توی جشنت باشن . مادر به فدای تو

 

                     روز تولد تو میلاد عشق پاکه

          برای شکر این روز پیشانی ام به خاکه

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 290 مرتبه

پسرگلم ٢ سال گذشت .دقیقا دو سال پیش روزهای آخر بهار اومدی و برای همیشه دنیای بابا و مامان و بهاری کردی عزیز دلم دو سال پیش همین ساعت بود که تو رو گذاشتن بغل مامان اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره هیچ لحظه ای شیرین تر از اون لحظه برامون نیست و تو الان دو ساله ای هر روز که میگذره تو شیرین تر و عزیز تر میشی وقتی مامان صبح ها بیدار میشه و میره سر کار تا وقتی برمیگرده هر ساعت براش دهها ساعت میشه تا برگرده و تورو ببینه. پسر عزیز مادر هرروز بیشتر از روز قبل بهت وابسته میشم و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که هدیه ای به این خوبی رو به من داد شیرین تر از عسلم برایت خوشبختی و عاقبت به خیری را دعا دارم و از خدا میخواهم همیشه و همه جا پشت و پناهت باشد و تو را برای مادرت حفظ کند.           خدایا شکرت

                             

                                           تولدت مبارک پسر عزیزمقلبقلبقلب



موضوع :
تاريخ : شنبه 11 خرداد 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 356 مرتبه

قربون اخمت بشم عزيز دل مامان

فداي چشمات شم گل مامان افتاب چشماتو اذيت ميكنه(مامان آتاب اذت ميكنه)

ايليا عاشق چتر

اين دوتا عكسو عمه نسرين از وروجك مامان گرفته ايليا عاشق چتره

اينم پسر دانشمند مامان كه از همه چيزو همه كس ميپرسه(عينك عمه نسرين و به چششايليا ذر پارك

عشق مامان عاشق سرسره بازيه



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 312 مرتبه

پسر گل مامان مرد شده مامانی کاملا حس میکنه پسرش بزرگ شده خدایا خودت برا مامانش حفظش کن این روزها حسابی کنجکاو شده دیگه از کلمه کلمه حرف زدن دست کشیده و  جمله بندی می کنه عزیز دل مامان . دائم سوال میپرسه این چیه اون چیه این چیکار میکنه اون چیکار میکنه این کجا رفت برای چی رفت میخواد چیکار کنه . مامان و بابا هم به همه سوالهای پسر شیطونشون جواب میدن. همه وسایلای خونه جمع و جور شده از دست شیطونیهای ایلیا مبل و صندلیها و میز آینه و شمعدونا و خلاصه هر چیزی که دم دست این وروجک باشه رو جمع کردیم فقط تلویزیون و میزش مونده که اینم جدیدا یه دفعه آقا ایلیا روی میز تلویزیون کشف میشه در حالی که تلویزیون رو کشون کشون میخواد از میز جدا کنه. از دست این کوچولو مجبوریم تلویزیون رو به دیوار وصل کنیم. وقتی با اسباب بازیهاش بازی میکنه باهاشون کلی حرف میزنه و مامان عاشق اینه که بشینه و به حرف زدن پسرش گوش بده. دیروز انگشت پای عزیزم زخم شده بود عروسک میمونش رو برداشته بهش میگه ناخدا( شبیه میمونیه که تو عصر یخیه) ببین پای ایلالا اوف شده ببین ببین. خدایا گل پسرمو خودت حفظ کن . مامان فدای شیرینیهای عزیزش بشه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 | نویسنده : شیوا
بازدید : 326 مرتبه

یه سلام گرم گرم توی سال جدید خدمت پسر گلم و همه خواننده های وبلاگش از تعطیلات بگم که حسابی خوش گذشت درسته یه کم خسته شدیم و پسر گل مامان یه ذره مامان وبابایی رو اذیت کرد ولی در کل خیلی خوب بود . دو روز اول سفر یکم اذیت شدیم اول که بیشتر از 3 ساعت دور نشده بودیم توی تونل که چراغ ماشینمون روشن نشد و از قضا چراغای تونل هم خاموش بالاخره خدا بهمون رحم کرد نزدیک بود با یه ماشین شاخ به شاخ شیم بازم خدارو شکر  بهمون کمک کرد . برامون خیلی عجیب بود آخه روز قبل ماشینو کلا برده بودیم چک کرده بودن .مناظر شمال عالی بود هوا هم که عالیتر. نزدیک ساری ترافیک سنگین بود یه خاور خورد به ماشینمون وعقب ماشینمون ودرب و داغون کرد چند ساعت معطل شدیم توی پلیس راه. ترس و استرس تصادف هم یه طرف. به خیر گذشت دیگه کار خدا بود. باز هم خدارو شکر میکنم. ساعت 6 عصر به گنبد رسیدیم جشن عمه نسرین ساعت 8 شروع میشد . خیلی خسته بودیم استرس و اعصاب خرابمون هم که برا تصادف بود همه دست به دست هم داده بودن ولی باز سعی کردم به روی خودم نیارم که کسی متوجه نشه و بهشون خوش بگذره. تا ساعت 11 شب تالار بودیم بعدشم که عمه نسرین و بردیم خونش . شب خوبی بود ایشالا که خوشبخت بشه. توی شهر گنبد بابا حسابی مشغول شد برا صافکاری و نقاشی ماشین 2 روز گرفتارشدیم. شوهر خاله بابا این دو روز کلی زحمت کشید 2 روزه ماشینو تحویل داد 30اسفند راه افتادیم. از راه کویر رفتیم که زودتر برسیم سال تحویلمون هم توی کویر بود ولی جالب شد دیگه. کلی خندیدیم . جاده توی کویر خیلی خلوت بودو یکم ترسناک بالاخره ساعت 9 شب رسیدیم اردکان . میخواستیم برا اسکان بریم دانشگاه ولی پیدا نکردیم. و از کارت آموزش و پرورش عمو استفاده کردیم وتوی مهد کودک اتاق گرفتیم برا پسر گلم خوب شد اونجا کلی اسباب بازی بود حسابی بازی کرد . فردا صبح زود به سمت شیراز راه افتادیم. توی راه از دامغان پسته و از اردکان شیرینی و حلوا خردیم . مزیت با ماشین سفر کردن همینه توی هر شهر سوغاتی همونجارو میخریم. توی شهر یزد نموندیم مستقیم به طرف شیراز اقا ایلیا هم زود به زود خسته میشد و باید نگه میداشتیم برا مامی عوض کردن و شیر دادن و غذا دادن الهی مامان بمیره برات کلی اذیت شدی پسر شلوغ مامان مجبور بود چند ساعت تو ماشین بمونه. بالاخره بعد از ظهر خونه مادر و باباجون بودیم فداشون شم خیلی دلم براشون تنگ شده بود الان که دارم مینویسم گریم گرفته دوری از پدر و مادر و خونواده خیلی سخته الان حرفای پدر و مادرم رو قبل از ازدواج درک میکنم که میگفتن دوری سخته ولی من جوون و متوجه این چیزا نبودم اما قسمته دیگه.اونجا حسابی به سه تاییمون خوش گذشت. پسر گل مامان که حسابی شیطونی کرد و دختر داییهارو پسر خاله رو حسابی اذیت کرد وموهای همشونو از ته میکشید. با باباجون حسابی جور شده بودو موبایل دایی رو خورد کرد و ظرفای مادر جونو شکست و کلی شیطونیای دیگه . اب و هوا هم که عالی . روز یازدهم فروردین صبح زود راه افتادیم . خداحافظی خیلی سخت بود ولی به خاطر حال مادرجون خودمو کنترل کردم. و گریه نکردم. برگشتن از راه اصفهان اومدیم شب و اونجا رفتیم خونه دوستمون طاهره خانم خیلی به زحمت انداختیمشون. بازار امام رفتیم و سی و سه پل . شام هم کنار سی و سه پل خوردیم . از بازار امام یه قاب ان یکادو یه  عروسک تزیینی دیواری برا اتاق پسر گلم خریدیم خیلی قشنگه. فردا صبح راهی قم شدیم اونجا رفتیم حرم حضرت معصومه خیلی خوب بود لذت بردیم. از اونجا هم سوهان و شیرینی خریدیم . ناهار به یه رستوران نزدیک حرم رفتیم ولی همونجا حال پسر گلم بهم خورد فکر کنم گرما زده شده بود . مامانی کلی ناراحت شد برا عزیزش. بعد از زیارت یکم گشت زنی به سمت تهران راه افتادیم و شب رو خونه عمه جون بابا موندیم . خیلی خانم مهربونیه. صبح روز سیزدهم ساعت 6 راه افتادیم به خاطر اینکه به ترافیک نخوریم زود راه افتادیم . خداروشکر خیلی شلوغ نبود و درسته اقا ایلیا یکم مامانو اذیت کرد ولی راحت رسیدیم. ساعت 6 عصر خونه بودیم خسته و کوفته رفتیم خوابیدیم چشم باز کردیم 3 ساعت گذشته بود . بعد از شام خوردن باز سه تایی رفتیم رخت خواب مگه خستگی از تنمون بیرون میرفت. 3 روز بعد هم مامانی تعطیل بود . حسابی با پسرش خوش بود. از روز هفدهم هم باز کار شروع شد . امیدوارم سال جدید سال خوبی برا پسر گل مامان و هممون باشه. خدایا شکرت به خاطر همه  مهربونیت.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | نویسنده : شیوا
بازدید : 376 مرتبه

خدمت گل پسرم بگم که ایشالا قراره شنبه عصر مسافرتمون رو شروع کنیم اول عروس خانم (عمه نسرین)رو ببریم گنبد خونشون بعدا از اونجا بریم شیراز خونه بابا جون و مادر و خاله ودایی رو ببینیم آخ که چقدر مامان خوشحاله که میخواد بره خونه بابا اینا و خونوادشو ببینه. کلی دل مامان تنگه اخه شش ماهه که اونارو ندیده.مادر و بابا جون هم لحظه شماری میکنن که ما بریم میگن هرشب خواب مارو میبینن. ایشالا به سلامتی بریم و برگردیم ایلیا جون هم پسر خوبی باشه و مامان رو اذیت نکنه . اولین بار مسافرت با ماشین ایشالا که خوش بگذره بهمون . بعدا که  برگشتیم خاطراتشو مینویسم برا گلم.قلب



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | نویسنده : شیوا
بازدید : 607 مرتبه

دیشب عروسی عمه نسرین بود خیلی خوب بود ولی یه مشکل کوچولو بود کلی برنامه ریزی کرده بودم برا پسر گلم اما یه ذره سرما خورده بودی و بی حال بودی عزیزم که همیشه تا صدای آهنگ میشنوی نمیتونی زمین بشینی و همش میرقصی ولی دیشب زیاد حوصله نداشتی و بهانه میگرفتی و مجبور شدم بفرستمت پیش بابا. عمه نسرین و با لباس عروس ندیدی اخه اخر شب هم که از تالار اومدن خونه تو خواب بودی. حیف شد آخه با عمه  رفیق جون جونی هستی دوست داشتم عکس العملتو ببینم وقتی میبینی عمه عروس شده . درد و بلات به جون مامان باشه .شب تا صبح هم نذاشتی مامانی بخوابه و الان هم حسابی خسته و کوفته ام و سرم درد میکنه با این وجود نتونستم مرخصی بگیرم و رفتم سر کار . خدایا پسرم رو به تو میسپارم خودت حافظش باش.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | نویسنده : شیوا
بازدید : 335 مرتبه

تقویم ایلیا

تقویم ایلیاجونم

اینا تقویمهای پسر گلم هستن که دادم طراحی کنن و میخوام با عیدی بچه های فامیل یکی از این تقویم هارو هدیه بدم



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد