ایلیا دلیل زندگی مامان وبابا

تو یه روز خوب بهاری در تاریخ 90/03/28خدا یه پسر ناز به ما هدیه داد این وبلاگ خاطرات مامان از پسرشه که وقتی بزرگ شد بهش هدیه بده

وروجك مامان

بعد از کلی وقت باز دوباره وقت شد بیام یه سری به وبلاگ گل پسرم بزنم . هنوز وقت نکردم عکسای تولدتو بزارم ایلیای مامان هم اینقد شیطونه که اجازه نمیده عکس بندازم ازش  و تا دوربینو دستم میبینه میخواد بگیره از مامان . آخر شهریور من و وروجک مامان رفتیم شیراز . ١٠ روز خونه باباجون موندیم خیلی بهمون خوش گذشت فقط جای بابا خالی بود . ایلیا هم حسابی شیطونی کرد و کلی اذیت کرد . مامان هم کارش شده بود که دنبال پسر بدوه و مواظبش باشه و مواظب اینکه اقا ایلیا بچه هارو نزنه اخه شیطونه مامان دست بزن داره و همه چیزو واسه خودش میخواد مامان هم هرچی میگه پسرم کار بدیه کسیو نزن میگه مامان( من پسل بدی نیشتم بزلگ شدم اخه شیطونی میکلد ژدمش) . دوربینو...
6 مهر 1392

جشن تولد گل پسر مامان

عزیز دل مامان امروز قرار بودز برات جشن تولد بگیریم ولی چون  مادر و بابا جون  از شیراز  میخواستن بیان اینجا و اونا هم توی جشنت باشن ولی مسافرتشون یه هفته عقب افتاد و مجبوریم جشن رو یه هفته با تاخیر بگیریم ولی مطمئنم خیلی خوشحال میشی که مادر و بابا جون و خاله هم توی جشنت باشن . مادر به فدای تو                         روز تولد تو میلاد عشق پاکه           برای شکر این روز پیشانی ام به خاکه   ...
28 خرداد 1392

تولدت مبارک گلم

پسر گلم ٢ سال گذشت .دقیقا دو سال پیش روزهای آخر بهار اومدی و برای همیشه دنیای بابا و مامان و بهاری کردی عزیز دلم دو سال پیش همین ساعت بود که تو رو گذاشتن بغل مامان اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره هیچ لحظه ای شیرین تر از اون لحظه برامون نیست و تو الان دو ساله ای هر روز که میگذره تو شیرین تر و عزیز تر میشی وقتی مامان صبح ها بیدار میشه و میره سر کار تا وقتی برمیگرده هر ساعت براش دهها ساعت میشه تا برگرده و تورو ببینه. پسر عزیز مادر هرروز بیشتر از روز قبل بهت وابسته میشم و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که هدیه ای به این خوبی رو به من داد شیرین تر از عسلم برایت خوشبختی و عاقبت به خیری را دعا دارم و از خدا میخواهم همیشه و همه جا پشت و پن...
28 خرداد 1392

عکس

فداي چشمات شم گل مامان افتاب چشماتو اذيت ميكنه(مامان آتاب اذت ميكنه) اين دوتا عكسو عمه نسرين از وروجك مامان گرفته ايليا عاشق چتره اينم پسر دانشمند مامان كه از همه چيزو همه كس ميپرسه(عينك عمه نسرين و به چشش عشق مامان عاشق سرسره بازيه ...
11 خرداد 1392

کنجکاویهای ایلیا

پسر گل مامان مرد شده مامانی کاملا حس میکنه پسرش بزرگ شده خدایا خودت برا مامانش حفظش کن این روزها حسابی کنجکاو شده دیگه از کلمه کلمه حرف زدن دست کشیده و  جمله بندی می کنه عزیز دل مامان . دائم سوال میپرسه این چیه اون چیه این چیکار میکنه اون چیکار میکنه این کجا رفت برای چی رفت میخواد چیکار کنه . مامان و بابا هم به همه سوالهای پسر شیطونشون جواب میدن. همه وسایلای خونه جمع و جور شده از دست شیطونیهای ایلیا مبل و صندلیها و میز آینه و شمعدونا و خلاصه هر چیزی که دم دست این وروجک باشه رو جمع کردیم فقط تلویزیون و میزش مونده که اینم جدیدا یه دفعه آقا ایلیا روی میز تلویزیون کشف میشه در حالی که تلویزیون رو کشون کشون میخواد از میز جدا کنه. از دست این...
21 ارديبهشت 1392

تعطیلات عید

یه سلام گرم گرم توی سال جدید خدمت پسر گلم و همه خواننده های وبلاگش از تعطیلات بگم که حسابی خوش گذشت درسته یه کم خسته شدیم و پسر گل مامان یه ذره مامان وبابایی رو اذیت کرد ولی در کل خیلی خوب بود . دو روز اول سفر یکم اذیت شدیم اول که بیشتر از 3 ساعت دور نشده بودیم توی تونل که چراغ ماشینمون روشن نشد و از قضا چراغای تونل هم خاموش بالاخره خدا بهمون رحم کرد نزدیک بود با یه ماشین شاخ به شاخ شیم بازم خدارو شکر  بهمون کمک کرد . برامون خیلی عجیب بود آخه روز قبل ماشینو کلا برده بودیم چک کرده بودن .مناظر شمال عالی بود هوا هم که عالیتر. نزدیک ساری ترافیک سنگین بود یه خاور خورد به ماشینمون وعقب ماشینمون ودرب و داغون کرد چند ساعت معطل شدیم توی پلیس را...
19 فروردين 1392

عید و مسافرت

خدمت گل پسرم بگم که ایشالا قراره شنبه عصر مسافرتمون رو شروع کنیم اول عروس خانم (عمه نسرین)رو ببریم گنبد خونشون بعدا از اونجا بریم شیراز خونه بابا جون و مادر و خاله ودایی رو ببینیم آخ که چقدر مامان خوشحاله که میخواد بره خونه بابا اینا و خونوادشو ببینه. کلی دل مامان تنگه اخه شش ماهه که اونارو ندیده.مادر و بابا جون هم لحظه شماری میکنن که ما بریم میگن هرشب خواب مارو میبینن. ایشالا به سلامتی بریم و برگردیم ایلیا جون هم پسر خوبی باشه و مامان رو اذیت نکنه . اولین بار مسافرت با ماشین ایشالا که خوش بگذره بهمون . بعدا که  برگشتیم خاطراتشو مینویسم برا گلم. ...
23 اسفند 1391

عروسی عمه نسرین

دیشب عروسی عمه نسرین بود خیلی خوب بود ولی یه مشکل کوچولو بود کلی برنامه ریزی کرده بودم برا پسر گلم اما یه ذره سرما خورده بودی و بی حال بودی عزیزم که همیشه تا صدای آهنگ میشنوی نمیتونی زمین بشینی و همش میرقصی ولی دیشب زیاد حوصله نداشتی و بهانه میگرفتی و مجبور شدم بفرستمت پیش بابا. عمه نسرین و با لباس عروس ندیدی اخه اخر شب هم که از تالار اومدن خونه تو خواب بودی. حیف شد آخه با عمه  رفیق جون جونی هستی دوست داشتم عکس العملتو ببینم وقتی میبینی عمه عروس شده . درد و بلات به جون مامان باشه .شب تا صبح هم نذاشتی مامانی بخوابه و الان هم حسابی خسته و کوفته ام و سرم درد میکنه با این وجود نتونستم مرخصی بگیرم و رفتم سر کار . خدایا پسرم رو به تو میسپارم...
22 اسفند 1391